|
بارون بهاری
|
||
|
هرکس بد ما به خلق گوید..ما چهره به غم نمیخراشیم..ما خوبی او به خلق گوییم..تا هر دو دروغ گفته باشیم |
احسان خواجه امیری
فصل بارونی
فصل باروني بيشه
رنگ چشماته هميشه
حس تازه بودن من
بي نگاه تو نمي شه
اگه ديروز اگه فردا
اگه با هم اگه تنها
با توام خود خود تو
اگه حتي توي رویا
نه مي افتم به پاي تو
نه ميميري براي من
هميشه رد پات پيداست
كناره رد پاي من
كاش دوباره بودن من
رنگ بودن تو باشه
كه در بسته ي قلبم
باز با دستاي تو واشه
تو مثل شباي مهتابي و باروني
وقتي كه نباشي دلگيرم و ميدوني
حرفاي دلم رو با اشك تو ميگفتم
بارون كه مي باره باز ياد تو مي افتم
از غم منو غم تو تب منو تب تو
همه بي خبرن
از دل منو دل تو شب منو شب تو
همه بي خبرن
مهستی
آخرین طبیب
تو آخرین طبیبی
که لحظه های آخر به داد من رسیدی
تو نوری از خدائی
که پیغام خدا را
به گوش من رساندی
به روح من دمیدی
زیباترین بهاری
پایان انتظاری
برای منه تنها
تو یک حریم امنی
تو بهترین دوائی برا ی خستگیهام
من کوله بار عشقو
تا پای جان کشیدم در زیر سایه های خوش باوری خزیدم
اما یه قلب ساده ندیدم که ندیدم
من از تکرار حرفه
دوستت دارم خسته ام
من به اون کس که باید
دل ببندم بسته ام
تو آخرین طبیبی
که لحظه های آخر به داد من رسیدی
تو نوری از خدائی
که پیغام خدا را
به گوش من رساندی
به روح من دمیدی
شهره
کاغذ سفید
زندگيم مثل يه کاغذ سفيد
پاک و دست نخورده بود
توي خط گنگ سرنوشت من
کسي دست نبرده بود
اومدي زندگيه ساده مو تزئين کردي
تو به من عشقو نشون دادي و ترسيم کردي
مثل اون ترانه هاي ناتموم که توي بچگي ها
ما مي خونديم ولي آهنگي نداشت
زندگيم رنگي نداشت
حالا دنيا چه برام قشنگ شده
تو نگاهه تو يه دنياي ديگه ست
چشم تو مثل دو تا چشمه ی نور
آينه روشن فرداي ديگه ست
دل من يه کلبه تنها بود
سردتر سياهتر از شبها بود
تو درخشيدي و گرمش کردي
عاشقش کردي و نرمش کردي
اومدي زندگي تازه مو تزئين کردي
توي قلبم همه جا عشق رو ترسيم کردي
در و ديوار دل خستمو رنگين کردي
اومدي زندگي تاره مو تزئين کردي
فرامرز اصلانی
زهی عشق
زهی عشق ، زهی عشق که ما راست خدایا
چه نغزست و چه خوبست و چه زیباست خدایا
چه گرمیم ، چه گرمیم از این عشق چو خورشید
چه پنهان و چه پنهان و چه پیداست خدایا
زهی ماه ، زهی ماه زهی باده همراه
که جان را و جهان را بیاراست خدایا
زهی شور ، زهی شور که انگیخته عالم
زهی کار زهی بار که آن جاست خدایا
فروریخت ، فروریخت شهنشاه سواران
زهی گرد زهی گرد که برخاست خدایا
فتادیم ، فتادیم بدان سان که نخیزیم
ندانیم ، ندانیم چه غوغاست خدایا
ز هر کوی ، ز هر کوی یکی دود دگرگون
دگربار ، دگربار چه سوداست خدایا
نه دامیست نه زنجیر همه بسته چراییم
چه بندست چه زنجیر که برپاست خدایا
چه نقشیست ، چه نقشیست در این تابه دلها
غریبست ، غریبست ز بالاست خدایا
خموشید ، خموشید که تا فاش نگردید
که اغیار گرفتست چپ و راست خدايا
عبدالحسین مختاباد
شبهای رویایی
تو بگو ز چه رو دل من شکني
چه شود که به من نظري فکني
تو مهي به شبم
تو گلي به لبم
که تو را طلبم
بشنو ز وفا
سخن از دل ما
که تويي به خدا
همه تاب و تبم
يادت مي آيد آن شبهاي رويايي
بودم غرق آن دو چشمان دريايي
ماند از آن شبها بر لبها داغ حسرت
هر شب در خوابت مي بينم که مي آيي
اگرم شده تا به قيامت
به اميد وفاي تو باشم
به خدا ندهم به دو عالم
نفسي که براي تو باشم
چه مرا به از اين بود آيا
که غبار سراي تو باشم
چه زمان ز لبت شود آيا
شنوم که سزاي تو باشم
شب من، شب تو، شب مهتاب
اثري ز نگاه تو دارد
تو بمان، تو بدان که وجودم
دل و ديده به راه تو دارد
دل من گله از شب هجران
به دو چشم سياه تو دارد
مگذر دگر از دل زارم
که اميد پناه تو دارد
چشمت مي خواند مرا
عاشق مي داند مرا
ترسم اين عشق نهان
در خون غلتاند مرا
چشمت مي خواند مرا
عاشق مي داند مرا ...
مرتضی
هیشکی مثل تو نمیشه
چی میشه مثل تو باشه
بتونه عاشق ما شه
اونی که برام عزیزه
کسی که تو سینه جاشه
کی میتونه جای دستات
مرهمم باشه همیشه
تو کی هستی که تو دنیا
هیشکی مثل تو نمیشه
تو کدوم خوابی که باید با تو شبها رو سحر کرد
تو کدوم قافله هستی که بشه با تو سفر کرد
تو رو باید از کدوم راه از کجای قصه پرسید
تا بشه از رو لب تو گل بوسه ها رو دزدید
گل خوب و مهربونم
کاشکی میشد تا بدونم
چی میشه مثل تو باشه
من میخوام با تو بمونم
رضا صادقی
آشنا
تو با منی هر جا برم مهر تو بند جونمه
عشقت نمیره از سرم تو پوست و استخونمه
یه دم اگه نبینمت یه دنیا دلتنگت می شم
نگاه دریاییه تو ، آبیه روی آتیشم
واست دلم واست تنم
واست تمام زندگیم
از تو دوباره من شدم
با تو تموم شد خستگیم
نم نم بارون چشام گواه عشق پاکمه
هم نفس قسمت من دوست دارم یه عالمه
قشنگترین خاطره هام با تو و از تو گفتنه
آرامش وجود من صدای تو شنفتنه
نوش آفرين
عاشقانه
تو هموني كه حضورت بونه ی ترانه هامه
خط آخر از كتاب قصه تنهايي هامه
من مي تونم پاي عشقت دريا دريا دل ببازم
به هواي قلب پاكت خونه اي از عشق بسازم
تو هموني كه نگاهت بكر و پاك و مهربونه
شرم چشمات دل من رو تا رو ابرا مي كشونه
من مي تونم تا قيامت همدم و يار تو باشم
واسه تو سنگ صبورو رو لبات شادي بپاشم
آروم آروم با چشمامون
دل بستيم ما به هم خيلي آسون
باز دوباره تو ستاره شدي و من آسمونم
تو دل من خونه كردي نمي خوام بي تو بمونم
تو مثه نم نم بارون رو تن خشك بيابون
منم اون كوير تشنه تو شدي عزيز تر از جون
گوگوش
بمون تا بمونم
هم صدای خوبم بخون تا بخونم
عمر من تو هستی بمون تا بمونم
یه جا ابره آسمون یه جا پر از ستاره
یه جا آفتابی آسمون یه جا می باره
بی تو اما همه جا ابری و غم گرفتست
ابر آسمون یه قطره بارونم نداره
تو اگه باشی آسمون صافه
غصه ها پشت کوه قافه
با تو من بهارم
بی تو شوره زارم
وقتی هستی خوبم
وقتی نیستی بی تو
یه قاب شکسته رو دیوارم
اون ور دنیا شبه این ور دنیا روزه
یه جا خورشید خاموشه یه جا داره می سوزه
بی تو اما شب و روز فرقی با هم نداره
تو چشای منتظرم سیاهی موندگاره
تو اگه باشی ابرا می بارن
دشتای خالی پر گل میشن
با تو من بهارم
بی تو شوره زارم
وقتی هستی خوبم
وقتی نیستی بی تو
یه قاب شکسته رو دیوارم
فرشید امین
آوای من
من ديگه دست نميدم
با اون كه دشمن منه
با اون كه خواهان ستيز
با اون كه خواهان غمه
من ديگه گريه كنون
به محفل درد نميرم
توي تابستون عشق
حيفه كه ماتم بگيرم
بيا دستم بگير ساقي
بيا دستم بگير ساقي
از اين داغي كه من ديدم
در اين دنياي پوشالي
توي سرخي رگهاي بدنم
شعر تو جاري تر از خون منه
توي سرماي زمستون دلم
اسم تو شعله داغ بدنه
ريزش قصر صدام
شعر من ساده و خام
تپش خواهش غم
لحظه آواي منه
شهرزاد سپانلو
با تو
توی خالی اتاقی که تو یک حادثه هستی
توی یک لحظه ی تب دار توی ذهن من نشستی
چشام از برق نگاهت پر شد از گرمی خواهش
تن تبعیدی خسته م تشنه ی دست نوازش
باشه بودن با تو باشه باشه خواستن از تو باشه
باشه دلدادگی از تو عشق باشه از تو باشه
ساکن سپید ابری که نوازش نگامه
لذت زلال بارون که طراوت لبامه
توی کهنگی ی روزام بوی شادی بهاری
جاده امید فردا تو شبای انتظاری
تو مثل عادت سبز یه سلام ساده خوبی
اولین ستاره من توی سرخی غروبی
اگه خواستی باهات می مونم سر رو شونه هات می ذارم
تا ابد برای چشمات شعرای تازه می خونم
محمد نوری
روز بی غروب
تو فقط تو دنیا خوبی ، می دونی
تو یه روز بی غروبی ، می دونی
تو شکستی پشت سرما رو برام
تو که خورشید جنوبی می دونی
نامِ تو روی لبام گل می کاره
مهربونی از نگاهت می باره
تو به ابرها میگی بارون ببارن
رو زمین باغ ستاره بکارن
تو به رود میگی به دریا برسه
به جنون میگی به صحرا برسه
همه ی پرستوها وقت سفر
از تو می گیرند نشونی سحر
نام تو روی لبام گل می کاره
مهربونی از نگاهت می باره
فرمان فتحعلیان
سلطان طریقت
ما عشق تو ناديده خريديم، عليا
ما پرده ي پندار دريديم، عليا
ما عشق تو ناديده خريديم، عليا
اندر همه جا نقش تو ديديم، عليا
ديديم عيان در همه جا نقش جمالت....مولا
تابيد به دل پرتو انوار جلالت
گشتيم همه عاشق و شيداي وصالت
آسوده نخفتيم شبي را ز خيالت
چون باد به كوي تو وزيديم، عليا
چون باد به كوي تو وزيديم، عليا
ما عشق تو ناديده خريديم، عليا
اندر همه جا نقش تو ديديم، عليا
ما صوفي سرمست و قدح نوش و فقيريم
صافي نظر و صافدل و صاف ضميريم
سلطان طريقت شه بي تاج و سريريم
محتاج به حقيم نه بر شاه و وزيريم
دست طمع از هر دو بريديم، عليا
دست طمع از هر دو بريديم، عليا
ما عشق تو ناديده خريديم، عليا
اندر همه جا نقش تو ديديم، عليا
اي همدم و همراز نبي در شب معراج
اي صد چو سليمان به درت بنده و محتاج
خاك قدمت بر سر شاهان جهان تاج
ما را به هوايت دل و دين رفت به تاراج
بس طعنه ز اغيار شنيديم، عليا
بس طعنه ز اغيار شنيديم، عليا
ما عشق تو ناديده خريديم، عليا
اندر همه جا نقش تو ديديم، عليا
ما را ز ازل نام تو تا نقش جبين شد
از پرتو دل ديده ي ما نور مبین شد
مهرت به دل سوختگان ماء معين شد
دل مخزن اسرار حق و عرش برين شد
ما بر در دل عبد عبيديم، عليا
ما بر در دل عبد عبيديم، عليا
ما عشق تو ناديده خريديم، عليا
اندر همه جا نقش تو ديديم، عليا
شهريار
چشم انتظار
چشم انتظار من باش
تنها تو یار من باش
ای آخرین امیدم
ای نازنین ترین یار
چشم انتظار من باش
من زنده ام به یادت
ای مهربون عاشق
تنها به شوق دیدار
عاشق تر از همیشه
ماندی در انتظارم
چون سایه لحظه لحظه
تو بودی در کنارم
نامی دگر به جز تو
با قلبم آشنا نیست
یه لحظه خاطراتت
از خاطرم جدا نیست
در خاطرت نگه دار عهدی که با تو بستم
من که غرور خود را در پای تو شکستم
ای تو همیشه با من ، من با تو هستم
بی تاب و بی قرار این قلب عاشق من
ای هم نفس چه زیباست با تو نفس کشیدن
عاشق تر از همیشه به تو رسیدن
اصفهانی
طلب
ای ساحل آرامشم سوی تو پر میکشم
از دوریت در آتشم در آتشم یارا
دست از طلب ندارم تا کام من بر آید
یا تن رسد به جانان یا جان زتن بر آید
بگشای تربتم را بعد از وفات و بنگر
کز آتش درونم دود از کفن برآید
بنمای رخ که خلقی واله شوند وحیران
بگشای لب که فریاد از مرد و زن بر آید
|
|